مهمون رویایی این شبای گرم زندگیم،خوش اومدی به زندگیم👼
سلام میوه ی دلم امروز ساعت هشت شب، چهارم شهریور هزار و سیصد و نود و هشت😀 تصمیم گرفتم از حالا تا جایی که بتونم و عمر یاری کنه خاطرات قشنگمون و اینجا واست ثبت کنم تا وقتی بزرگ شدی ببینی و کیف کنی😍 😲 😋 عزیزممم داستان از جایی شروع شد بنده تو ماه مرداد حسابی درگیری و مشغله داشتم،از مسافرت چن روزه و کلی مراسم و جنب و جوووووش😬روز بیست و پنجم مرداد نود و هشت،حنابندون دختر خاله جان بنده بود،بنده هم حسابی از خجالت خودم در اومدم قر کمر خود را حسابی تخلیه کردم😆😆که ناگهان دردای بدی تو وجودم ب وجود اومد,که انگار جنابعالی زیاد خوشتون نمیومد مامان شیطونی کنه😎آقا ما هم از درد زیاد نشستیم سر جامون😯که چن نفر از اطرافیا بهم گفتن بارداری و فلااااااانو فل...
نویسنده :
مامانی
20:43



